تجلیِ نور ...

اینجا مکانی برای تجلیِ نور خداست ...

آخرین مطالب
  • ۹۴/۰۷/۲۸
    !!
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ..
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ...

۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

 مردی با خدا زمزمه کرد


خدایا با من حرف بزن 


یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد ندید 


مرد فریاد بر آورد خدایا با من حرف بزن ... 


آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد 


مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : پس تو کجایی ؟؟؟ بگذار تو را ببینم 


ستاره ای درخشید اما مرد ندید 


مرد فریاد کشید " خدایا یک معجزه به من نشان بده " ...... کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد 


مرد در نهایت یاس فریاد زد : خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم .... از تو خواهش میکنم


پروانه ای رو دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد .....


ما خدا را گم میکنیم ..... در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد .....


خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست .....


تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای ؟؟؟


تا به حال به او گفته چقدر خوشبختی ؟؟؟


که چقدر همه چیز خوب است ؟؟؟


که چه خوب که او هست ؟؟؟


خدا همراه همیشگیه سختیها و خستگیهای ماست ، زمانی که خسته و درمانده ایم به طرفش میرویم.


خیال میکنیم زمانی که به خواسته خود برسیم او ما را دیده و حس کرده 


اما ..... گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست


  • میم سین


خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم 

پرسیدم : چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟ 

خدا پاسخ داد : اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند ، عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند 

اینکه سلامتشان را صرف بدست آورد پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند 

اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند 

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت بودیم ! 

بعد پرسیدم : به عنوان خالق انسان ها ؛ می خواهید آن ها چه درس هایی از زندگی یاد بگیرند؟ 

خدا با لبخند پاسخ داد : یا د بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد ، اما می توان محبوب دیگران شد 

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد ، بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد 

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم ، و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

و با بخشیدن بخشش را یاد بگیرند 

یاد بگیرند کسانی هستند که عمیقا آنها را دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند 

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند 

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آن ها را ببخشند ، بلکه خود نیز باید خود را ببخشند 

و یاد بگیرند که من اینجا هستم . . . همیشه ! 




  • میم سین

و برادر و یک مزرعه :


دو برادر در کنار هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند. یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده ای بزرگ داشت اما برادر دیگر هنوز مجرد بود. در پایان روز آن دو برادر سود آن روز را مساوی بین خود تقسیم می کردند. 


روزی برادر تنها با خود فکر کرد : نصف کردن سود مزرعه عادلانه نیست. برادر من همسر و چند بچه دارد. در حالی که من تنها هستم. به همین دلیل او هر شب پنهانی مقداری از سهم محصول را به انبار برادرش می برد و آنجا می گذاشت .


از سوی دیگر برادر متاهل نیز با خود فکر می کرد : نصف کردن سود مزرعه اصلا عادلانه نیست ، من تنها نیستم. خانه و کاشانه ای دارم. همراه و هم صحبت دارم اما او هیچ کس را ندارد و باید به فکر آینده و پس انداز باشد. به همین دلیل او نیز هر شب مقداری از سهم محصول خود را به انبار برادر خود می برد.


ماه ها گذشت و هر برادر همواره متعجب بودند ، چون انبار دیگری پر از گندم نمی شد. 

یک شب دو برادر در تاریکی شب با سبدی در دست با هم برخورد کردند. سبد ها از دست هر دو به زمین افتادند و آن بدون هیچ حرفی یکدیگر را در آغوش کشیدند. 



  • میم سین

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد? دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. 


مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی؟


دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. 


مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا? من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. 


مرد به دختر گفت: می خواهی تو را برسانم؟ 


دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست! 


مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید? بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد? به گل فروشی برگشت? دسته گل را پس گرفت و ??? کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد! 


  • میم سین

غم موهایم را داشتم که یکدست و لخت نیست که میریزد

وچقدر ناسپاسی ات کردم

وندیده بودم کودکی که موهایش را شیمی درمانی برده است ولی ایمانش به تو ازمن بیشتراست ومیخندد

ومیخند وراضیست به رضای تو

ومن

چه ناسپاسم

  • میم سین

خوش دارم آزاد از قید و بندها در غروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای مواج مشاهده کنم 

تا این زیبایی سحر انگیز با پنجه های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند،

اشک را که عصاره ی حیات من است ، آزادانه سرازیر نمایم و درد های کشنده ای که قلبم را سوراخ سوراخ میکند

با قدرت معجزه آسایزیبایی تغییر دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدل کند.آنگاه حیاتم را گیرد و 

من دیوانه وار همه ی وجودم را تسلیم زیبایی کنم. از عالم آرامش بگذرم و به دیدار پروردگارم روم.


  • میم سین



بد شده ایم !

از وقتی شروع کردیم به قربانت بروم های تایپی

به دوستت دارم های اس ام اسی

به عاشقتم های وایبری ، ویچتی ، لاینی ...

بد شده ایم !

از وقتی هر کدام از کانتکت لیستمان

چیزی فرستاد و

قلب های سرخ را روانه ی تکست کردیم

و عشقم و عزیزم و گلم صدایش کردیم

فرقی هم نمیکرد که باشد 

دیگر کلمات دم دستی ترین ترفندمان شد

کلماتی که مقدسند

که معجزه میکنند

افتادند زیر دست و پا ...

فرقی برایمان نکرد که چه کسی باشد

از چه جنسی باشد

فقط اینکه باشد و دمی بگذرد برایمان 

کفایت کرد

بد شده ایم ! از وقتی لبخند زدیم و بوسیدیم و نوازش کردیم

و آنسوی ماجرا پیچیدیم و پیچاندیم و به زرنگی خودمان آفرین گفتیم 

حال خیلی هامان خوب نیست این روزها

عادت کردیم مرگ خیلی چیزها را جشن بگیریم 

دردناک است حال و روزمان

دردمان درمان دارد

کمی صداقت 

کمی شهامت ..

فقط همین !


  • میم سین

تـــــو نـــــیستی...

امـــــا مـــــن بـــــرایت چـــــای مـــــیریزم!

دیـــــروز هـــــم کـــــه نـــــبودی بـــــرایت بـــــلیط ســـــینما گـــــرفتم!

دوســـــت داری بـــــخند!

دوســـــت داری گـــــریه کن،

و یـــــا دوســـــت داری مـــــثل آیــــــینه مـــــبهوت باش!

مـــــبهوت مـــــن و دنـــــیای کـــــوچکم!

دیـــــگر چـــــه فــــــرقی مـــــیکند،

بـــــاشی یـــــا نــــــباشی!

مـــــن بـــــا تــــــو زنـــــدگی مـــــیکنم!


  • میم سین

و حال ِ من

شبیه ِ آن پنجره ی گرفتار در آجر و سیمان است

که با قاب ِ آهنی

دلی از شیشه دارد... !

به انتظار ِ سنگی نشسته ام که وجودم را

هزار تکه کند تا رها شوم...

تا آزاد شوم...

بریزم.

  • میم سین


این قرارداد تا ابد میان ما برقرار باد

چشمهای من به جای دستهای تو

من به دست تو آب می دهم

تو به چشم من آبرو بده

...من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم

  • میم سین