تجلیِ نور ...

اینجا مکانی برای تجلیِ نور خداست ...

آخرین مطالب
  • ۹۴/۰۷/۲۸
    !!
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ..
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ...

داستانک

چهارشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۹ ق.ظ

و برادر و یک مزرعه :


دو برادر در کنار هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند. یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده ای بزرگ داشت اما برادر دیگر هنوز مجرد بود. در پایان روز آن دو برادر سود آن روز را مساوی بین خود تقسیم می کردند. 


روزی برادر تنها با خود فکر کرد : نصف کردن سود مزرعه عادلانه نیست. برادر من همسر و چند بچه دارد. در حالی که من تنها هستم. به همین دلیل او هر شب پنهانی مقداری از سهم محصول را به انبار برادرش می برد و آنجا می گذاشت .


از سوی دیگر برادر متاهل نیز با خود فکر می کرد : نصف کردن سود مزرعه اصلا عادلانه نیست ، من تنها نیستم. خانه و کاشانه ای دارم. همراه و هم صحبت دارم اما او هیچ کس را ندارد و باید به فکر آینده و پس انداز باشد. به همین دلیل او نیز هر شب مقداری از سهم محصول خود را به انبار برادر خود می برد.


ماه ها گذشت و هر برادر همواره متعجب بودند ، چون انبار دیگری پر از گندم نمی شد. 

یک شب دو برادر در تاریکی شب با سبدی در دست با هم برخورد کردند. سبد ها از دست هر دو به زمین افتادند و آن بدون هیچ حرفی یکدیگر را در آغوش کشیدند. 



  • میم سین